خرید بک لینک
چو سر چاکری عشق دریافت فراز هفت چرخ مهتری شد چو لب تر کرد او از جام عشقش بدان خشکی لب او از تری شد چو شد او مشتری عشق جنی کمینه بندگانش مشتری شد چو گاوی بود بی جان و زبان دیو بداد جان و عشقش سامری شد همه جور و جفا و محنت عشق بر او شیرین چو مهر مادری شد مگر درد فراق و جور هجران که تاب آن نبودش زان بری شد ز دست هجر او تا پیش مخدوم که شمس الدینست بهر داوری شد چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید از آتش با ملایک همپری شد از آن مستی به تبریز است گردان که از جانش هوای کافری شد 680 نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند بر بیگانگان تا چند باشی بیا جان قدر تو ایشان چه دانند بپوشان قد خوبت را از ایشان که کوران سرو در بستان چه دانند خرامان جانب میدان خویش آ مباش آن جا خران میدان چه دانند بزن چوگان خود را بر در ما که خامان لطف آن چوگان چه دانند بهل ویرانه بر جغدان منکر که جغدان شهر آبادان چه دانند چه دانند ملک دل را تن پرستان گدایان طبع سلطانان چه دانند یکی مشتی از این بی دست و بی پا حدیث رستم دستان چه دانند 681 کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که نرست از سایه خوش پناه سایه عنقاش نبود نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود به روزی صد هزاران عیب و خوبی بگوید آینه غوغاش نبود ندارد آینه با زشت بغضی هوای چهره زیباش نبود دهانی زین شکر مجروح گردد که دندان های شکرخاش نبود به پرهای عجب دل برپریدی ولیک از دام او پرواش نبود برو چون مه پی خورشید می کاه که بی کاهش جمال افزاش نبود 682 یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابی ها فزاید تو می گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز که پاکی ها ز نزدیکی فزاید چنانک تن بساید بر تن یار به دیدن جان او بر جان بساید چو پا واپس کشد یک روز از دوست خطر باشد که عمری دست خاید جدایی را چرا می آزمایی کسی مر زهر را چون آزماید گیاهی باش سبز از آب شوقش میندیش از خری کو ژاژ خاید سرک بر آستان نه همچو مسمار که گردون این چنین سر را نساید

برچسب: نویسنده: golchin تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 1:14

صفحه بندی